تبليغاتX
نانازی نانازه

 

                                               

سلام.سلام

دلم برای نوشتن یه ذره شده بود. البته نوشتن مطلب. نمیدونم از کجا شروع کنم و نمیدونم به کجا تمومش کنم.

دلم براتون تنگ شده بود. برای همه اونایی که میومدن و الان میان یا نمیان!!

به هر حال. اومدم به ماسبت تولدم وبلاگم رو آپ کنم و نظرای قشنگتون رو بخونم.

امروز تلخ ترین روز زندگی من بود. فقط یه نفر میدونه چرا!

بیخیال بهتره از این مسائل حاشیه ای جدا بشیم. ببخشید که کم نوشتم.

آخه دیر وقته .راستش همه حرفام همون چندتا جمله ی توی عکسه. ایشالله تابستون بعد از کنکور میام مفصل تر می نویسم.

تولدم مبارک

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:46  توسط علیرضا  | 

سلام

سلامی تلخ تر از خداحافظی...

چه قدر زود گذشت...

و این هم از آخرین پست وبلاگ نانازی نانازه به قلم علیرضا

نمی دونم چه طوری می تون با شما ها خداحافظی کنم؟ واقعا دل کندن خیلی سخته . ولی به قول آقای یک و یک : سخته ولی ممکنه

آره ما هم رفتنی شدیم. آخه بچه کنکوریم . باید بشینم بخونم تا شاید خدا قبول کردو ما هم از این دست اندازی به سلامتی رد شدیم.

یعنی تا تیر ماه سال دیگه نمی تونم بیام

همین جا می خوام از تموم دوستام اول تشکر کنم و بعد خداحافظی

از همه مهربونایی که تنهام نذاشتن.

محمد آقا داداش گلم . لیلا خانوم آبجی عزیزم . راضیه خانوم دوست خوبم . عسل خانوم همراه همیشگیم . مستانه عزیز . نیلوفر خانوم گل . باران خانوم . ابی جون . فرناز و بهار خانوم . زیبای خفته (سیندرلا) ی عزیز. دختر خاله خوبم .مهتا جان .مهسا خانوم. و همه دوستای خوبم که بهم سر زدن و الان توی خاطرم نیستن.

فقط تنها خواهشم ازتون اینه که برام دعا کنید تا کنکور قبول شم.

اگه قبول شدم بازم بر میگردم وگرنه دیگه ...

یه موقع فراموشم نکنینااا.

در ضمن محمد جونم گفته بودی برات قالب طراحی کنم منم یه قالب طراحی کردم امیدوارم به دردت بخوره. اگه گذاشتی ختما خبرشو بهم بده

مشاهده قالب                           دریافت قالب

(چندتا از دوستا پرسیده بودن چطوری میشه قالب ها رو استفاده کرد : هر کدوم از قالب ها رو که خواستین دریافت (دانلود) کنید بعد برید به مدیریت وبتون و از منوی سمت راست ویرایش قالب رو انتخاب کنید. توی صفحه ای که باز میشه هر چی کد هست رو پاک کنید و کدهایی رو که دانلود کردین به جاش بذارین و ثبتش کنید همین)

دیگه اینکه

خوبی که ندیدین ولی هر چی بدی از من دیدین تو رو خدا حلال کنین.

اگه کسی دوست داشت به آیدیم آف بفرسته آخه ممنکه چندبار بیام آیدیمو چک کنم یا جواب نظراتتونو بدم.

دیگه هر چی لطف دارین روی این پست خالی کنین.

برای همتون آرزوی موفقیت می کنم.

دلم براتون تنگ میشه

دوستون دارم

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:45  توسط علیرضا  | 

سلام دوستای گلم.

اول اینکه این عید بزرگ رو بهتون تبریک میگم. ولادت امام زمان بر همتون مبارک باشه

دوم آپم دو تا قالب هست.شاید دیگه نتونم آپ کنم.شایدم آخرین آپم باشه به هر حال حلال کنید ولی سعی می کنم بازم آپ کنم.

خوشحال میشم اگه از قالب ها استفاده کنید.هر کی استفاده کرد بگه تا خودمم بیام ببینم.

قالب خرسی

مشاهده قالب                    دریافت قالب

 


 

و قالب شمع و گل

مشاهده قالب                     دریافت قالب


و یه خبر : یه سایت هست که به کاربراش گوشی موبایل هدیه میده.بد نیست اگه یه سر بزنین

اینجا کلیک کنید


دیگه باید برم . میام آپ خوشکل میذارم ولی قول نمی دم زود به زود آپ کنم. نظرتون رو راجع به اون دو تا قالب بگین.

دوستون دارم.

خدافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:40  توسط علیرضا  | 

                  

                

 سلام خدا...

خوبی؟ چه سوال بی ربطی پرسیدم... تو که خوبی. این ما هستیم که بدیم.

      منو که می شناسی؟ آره منم علیرضا همون مزاحم همیشگی.بازم این در تار عنکبوت گرفته رو زدم اومدم پیشت.آخه بدجوری دلتنگت شده بودم.نمی خواد بگی دلت برام تنگ نشده بود آخه بس که مهربونی نمی تونی انکار کنی...

      یادمه روزی که داشتم پست سلام خدای قبلی رو می نوشتم خیلی نا امید بودم که نکنه قبولم نکنی. راستش یادم نمیاد واسه چی اومدم ولی حتی اگه هیچ حرفی هم نداشته باشم دوست دارم اینجا کنارت بشینم . آخه تا حالا هیچ کس رو مثل تو قابل اعتماد ندیدم که بتونم سرمو بذارم رو شونه هاش و هر چی تو سفره ی دلم هست براش پهن کنم. یعنی واقعا من اینقدر بهت نزدیک شدم؟

       چه قدر راحته خدایی شدن. اولش فکر می کردم واسه اینکه بتونم بیام پیشت باید بسیجی فعال باشم.!!!!! ولی یاد این شعر افتادم... طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که که اخلاص به پیشانی نیست دارم وجودتو کنارم حس می کنم. ولی باز توی گناه غلطیدن خیلی راحته. یادمه بچه که بودیم خیلی می رفتیم پارک سرسره بازی.حالا دارم فلسفه این بازی بچه گانه رو می فهمم : به اون بالا ها رسیدن خیلی سخته ولی پایین سر خوردن خیلی راحت...

       ولی خدایا ! من خیلی راحت بهت رسیدم. پس حتما جدا شدنم ازت خیلی خیلی سخته. درست برعکس!!! آخه خیلی خاطر خوات شدم...تاره فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ عشق واقعی عشق به تو هست نه این آدمای زمینی...

ولی......

      ولی خدا جونم خودتم می دونی که عشق جدا از دوست داشتنه ... اگه یکی از بنده هات رو دوست داشته باشم چی؟؟؟ بهم قول می دی کمک کنی؟ قول ِ قول؟؟؟؟

 

 آره دارم صدتو می شنوم...

                                                                                                         خدایا ممنونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:52  توسط علیرضا  | 

                     

به دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟

نيستي ؟ کاش بودي تا سر بر شانه ات مي گذاشتم ... تا

ميگريستم ... ز دست اين دنياي بي وفا که مرا اينگونه کرد ...

اري ... کاش مي يافتمت ... کاش چشمانم را مي بستم و مي

گشودم و تو را احساس مي کردم عزيز دل ... باشد نيستي ... هر

جا هستي خوش باشي ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده

ام ... اي تنهاترين گمشده ام ...

نگو بار گران بوديمو رفتيم

نگو نا مهربان بوديمو رفتيم

اخه اينها دليل محکمي نيست

بگو با ديگران بوديمو رفتيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:14  توسط علیرضا  | 

 

                                         کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
                                      کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
                                   کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
                                    کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
                                      کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:42  توسط علیرضا  | 

                 

باور كن دوري از تو برايم سخت است.

بعد از اين همه انس .

چه زود گذشت اين همنشيني باتو .

چه زود رفتند روزهايي كه با هم بوديم .

چه خاطره هايي كه هنوز در ذهنم زنده اند ، انگار همين ديروز بود ...

سال اول كلاس درس و سال هاي بعد سايه اي براي استراحت .

هنوز باور ندارم كه از هم جدا شده ايم . امروز . پس اين همه تعلق چه مي شود ؟!!

من تو را دوست دارم .

باور نمي كنم كه چندي ديگر از تو جز تلي خاك چيزي باقي نمي ماند ، اگر همين باقي بماند !

تو با تمام خاطره ها در اعماق تاريخ دفن خواهي شد و من نمي خواهم . مي خواهم تمام خاطره هايمان را به من هديه دهي ...

امروز روز آخر است . روزي كه ديگر شكوفه هاي گلابي را نخوام ديد ؛ مثل تو .

وقتي كتاب هايم را جمع كردم ، ديگر مطمئن شدم كه تو را نخواهم ديد . هرگز .

امروز روز اشك است ...

روز خداحافظي مان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:16  توسط علیرضا  | 

خدايا! من هموني هستم كه وقت و بي وقت مزاحمت مي شم هموني که وقتي دلش مي گيره و بغضش مي تركه مياد سراغت من هموني هستم كه هميشه دعاها ي عجيب وغريب مي كنه و چشمهاش را مي بنده و مي گه من اين حرفها سرم نمي شه بايد دعام رو مستجاب كني

هموني كه گاهي لج مي كنه و گاهي خودش رو برات لوس مي كنه هموني كه نمازهاش يك درميون قضا مي شه و كلي روزه نگرفته داره هموني كه بعضي وقتها پشت سر مردم حرف مي زنه و گاهي بد جنس مي شه . البته گاهي هم دروغگو و گاهي خود خواه حالا يادت اومد من كي هستم؟

خدایا! بازم دلم گرفته. بازم دلم گرفته و اومدم سراغت. آخه میدونی چیه؟ هر وقت فکر می کنم دیگه هیچ کس رو ندارم که به دادم برسه میفهمم که یه نفر دیگه رو هم دارم که باید همون اول فکرش میفتادم. ولی... اصلا بی خیالش. اونقدر حالم خرابه که حوصله توضیح دادن رو ندارم. فقط اومدم باهات درد و دل کنم. همین... میدونم الآن داری به حرفام گوش کنی. آخه خیلی مهربونی.

خدایا! درد و دلم فقط یه سواله. چرا بعضی از بنده هات اینقدر بی وفان؟ کاش اونقدر خوب بودم که می تونستم صداتو بشنوم و جواب این سوال رو بگیرم.

خدایا! خدای خوبم! با اینکه این همه خوبی ولی من دارم ازت انتقاد میکنم. میبینی من چه قدر بی وفام؟ حالا سوال منم همینه؟ چرا بی وفا؟ چی می شد همه به قولشون وفادار بودن؟ ولی تو دلت خیلی بزرگه. تو که مث ما آدما نیستی. اگه بی وفایی بهت شد می دونی بندت یه روز بر می گرده پیش خودت. ولی من چی؟ من یه آدمم . مگه دلم چه قدر بزرگه؟ آدمات خیلی بی وفان. خیلی راحت دل میشکنن. من اونو فقط از تو می خوام .

فقط از تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:2  توسط علیرضا  | 

اگر خوندي تا تهش بخون!

باور كن اين نامه عاشقانه است:

علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم

دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

به دورويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

اين را دانستم

اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد

اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر

باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر

دروغ و تظاهربه

محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه

تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم

خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .



يك بار ديگه نامه رو يك خط در ميون بخون

جالب بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:38  توسط علیرضا  | 

وقتي بزرگ مي شوي ، ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند ، دست تكان بدهي ...

 

خجالت مي كشي دلت شوربزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان برنگشته ،

فكرمي كني آبرويت مي رود اگر يك روز مردم ــ همان هايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

 

وقتي بزرگ مي شوي ، ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نمي خواهد پشت كوه ها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

 

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشك هاي آسمان را پاك مي كردي !

 

وقتي بزرگ مي شوي ، قدت كوتاه مي شود ،آسمان بالا مي رود و توديگر دستت به ابرها نمي رسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند

 

آن ها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كم رنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پيدايش نمي كني !

 

وقتي بزرگ مي شوي ، دور قلبت سيم خاردار مي كشي وتمام پروانه ها را بيرون مي كني وهمراه بزرگ ترهاي ديگر در مراسم تدفين درخت ها شركت مي كني

 وفاتحه ی تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !

 

ويك روز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !

 

آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند

و مي گويند :

 

خیلی بزرگ شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:5  توسط علیرضا  | 

اون قدیما وقتی دلم می گرفت وقتی تنها میشدم فقط می نشستم با خودم حرف میزدم.آخه فکر می کردم هیچ کس رو ندارم که باهاش حرف بزنم. اونقدر بار گناه رو دوشم سنگینی میکرد که از خودم خجالت می کشیدم. روم نمیشد با خدام حرف بزنم. آخه اون قبلا آغوشش برام بازه باز بود. ولی نمیدونم چرا من حرفشو گوش ندادم؟ اون بهم گفت این راه رو بری خوشبخت میشی. اون بهم گفت... گفت.. ولی.. ولی من وقتی فهمیدم خدا میگه راهتو خودت انتخاب کن.. یادم رفت که اون بهم چی گفته.. یادم رفت اون بود که دستمو گرفت ... به بیراهه زدم..به راهی که اصلا نمیدونستم آخرش چیه.. حالا....حالا چی؟ دیگه خجالت میکشم بهش نگاه کنم. خجالت میکشم حتی بهش بگم پشیمونم.

هر چی با خودم کلنجار رفتم دلم طاقت نیاورد. هر چی هم که گناه داشته باشم بازم خدا دستمو میگیره. اما چه جوری بهش بگم که پشیمونم؟

چه جوری بگم خدایا من میخوام برگردم طرف خودت. می خوام آدم بشم. ولی میدونی چیه؟ اون بالایی اونقدر مهربونه که همیشه دوست داره بنده اش برگرده پیشش. اونم ما رو دوست داره. اگه دوستمون نداشت پس چرا ما رو آفریده؟ چرا اینجوری آفریده؟

بالاخره دلو زدم به دریا. به خودم گفتم حتما قبولم میکنه. من میخوام دوباره شروع کنم.

اما روم نمیشد برم پیشش. گوشی رو برداشتم زنگ زدم برای خدا. یه تک زنگ زدم قطع کردم. نمیدونستم وقتی جوابمو میده چی بگم. بازم زنگ زدم. منتظر موندم گوشی رو برداره. خیلی سریع گوشی رو برداشت. من شوکه شده بدوم . یعنی واقعا اون منتظر من بود؟؟؟

دلم می خواست همون موقع همه چی رو بهش بگم. اما دیدم هیچی نمیگه.منم حرفی نمیزدم. تا اینکه گفتم : خدایا منو ببخش.

یه صدای دلنشین بهم گفت : چرا ببخشمت مگه چی کار کردی؟؟

خیلی جا خوردم. مگه میشه اون ندونه؟؟

گفتم : من حرفتو گوش ندادم. رفتم گناه کرد. اون راهی که تو بهم گفتی نرفتم. جالا تو میگی چی کار کردم؟

اون بدون اینکه حتی یه ذره لحن صداش عوض بشه گفت: من که یادم نمیاد تو کاری کرده باشی. من همونقدر که بنده های مومنم رو دوست دارم تو رو هم دوست دارم.

دیگه نمی دونستم چی بگم.

یه خورده صبر کردم.

فکر کردم معنی این حرفش چیه؟ من که این همه گناه کرده بودم چه جوری ممکنه خدا یادش نباشه؟

گفتم: خدایا . من خیلی ازت دور شده بودم. دیگه کم کم داشتم تو رو فراموش می کردم. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم تو گناه غرق میشم. اما هیچ سودی برام نداشتن این گناه ها. حالا هم که بر گشتم پیشت تو داری بهم میگی من هیچ گناهی نکردم؟ می دونم تو خیلی مهربونی. منم توبه کردم که دیگه از این کارا نکنم. من میدونم تو از همه کارام خبر داری. حالا بگو می بخشیم؟

خدا گفت: همون موقع که تصمیم گرفتی بیای پیش من همون موقع که گناه رو فراموش کردی من بخشیدمت. فراموش کردم که تو اصلا گناهی کردی. بنده ی خوبم وقتی توبه کردی من همه چیز رو فراموش کردم. حالا میتونی یه زندگی نو واسه خودت درست کنی.

خدایا ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:9  توسط علیرضا  | 

گفتی اگر به من توکل کنی ، خودم مشکلت را حل می کنم .

گفتی تو به من ایمان داشته باش ، من هم می شوم خدای تو . خدای مومن !

گفتی تو بنده من باش نه دنیا ؛ من دنیا را بنده تو می گردانم ...

گفتی تو دستانت را به دعا بالا بیاور ، با اخلاص و توجه . هنوز دستانت را بالا نیاورده دعایت مستجاب می شود .

گفتی به حرف من گوش کن ، هرچه می خواهی بخواه .

گفتی . اما ...

اما من باز به شیطان پناه بردم و تمام سرمایه ام را به او دادم و آن وام های کذایی را از شیطان گرفته ام . و حالا کمرم زیر بار سود کلان این وام ها که برای من جز خسران چیزی نیست شکسته است .

بارها گفتی بیا توبه کن .

آمدم ....

همه قرض های من به شیطان را تسویه کردی و گفتی هرچه خواستی از من بخواه ، اگر صلاحت بود به تو می دهم ، اگر نبود یا بعدا در همین دنیا به تو می دهم یا چند برابر آن را در آخرت !

اما مگر هوس و طمع می گذاشت ...

باز هم پایم به بانک شیطان باز شد و باز آن وام های کذایی و باز ضرر و خسران ....

باز توبه ....

باز وام ...

و این شده است حکایت هروز گناه من ؛ عصیان آفریده­ی یک پروردگار به پروردگار خویش ...

خدای بخشنده .

خدای مهربان .

خدای بزرگ .

خدای کریم .

می دانم تو خدای همه ای . حتی من .

می دانم که ناراحتی از اینکه آفریده ات راه را به اشتباه می رود .

می دانم تمام سعیت را برای هدایتش می کنی ...

اما چرا باز تو را رها می کنم ؟

و باز عتاب تو که از روی شفقت است :

ای انسان ! « ما غرک بربک الکریم » . چه چیز باعث شده در برابر خدای کریمت بایستی ؟

.

.

.

بار دیگر آمده ام تا بنده­ی خوبی برایت باشم دستم رابگیر . رهایم مکن . حتی یک لحظه . به اندازه یک پلک زدن ...

ممنونم خدای بزرگم .

ممنون.

                                                                               بنده گناهکارت (علیرضا)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:4  توسط علیرضا  | 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

 هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 21:14  توسط علیرضا  | 

دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟ بعده اينکه

بازيمون تموم شد گفت تو بهترين

داداشه دنيايي،وقتي بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو

ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم

دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي وقتي ازدواج کرد من

ساقدوشش بودم بازم گفت تو

بهترين دادشه دنيايي و وقتي مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم

اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو

بهترين دادشه دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم

نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما

ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيايي..!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 21:10  توسط علیرضا  |